![]() |
![]() |
|
| شعر و ادب |
|
مژده بده دارم میام سراغت دنیا به روت خندیده ، خوش به حالت مژده بده عاشقتم همیشه نیگام نکن گر می گیره خیالت مژده بده نفس کشیده دریا نگاه ماهی دله موجو برده نفس نفس میزنه تنگ امسال آخ که یه شیشه به تو دل سپرده مژده بده شکوفه آشتی کرده رده یه بوسه مونده روی ساقه تموم دنیا مو می خوام ببازم به پای جانانه ترین علاقه مژده بده عاشقی آسون شده ستاره چشمک زده ، شب گم شده خاطر مهتاب رو پریشون نکن تازه جهان رنگ ترنم شده مژده بده هر چی که بود گذشته خوب و بدش فقط برات خاطرس آخر هر حادثه خواستنی تویی که یادت نفس پنجرس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 13:58 توسط نسترن عجمی |
|
|
درد بی دردی علاجش آتش است
مرد را دردی اگر باشد خوش است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 18:51 توسط نسترن عجمی |
|
|
احمد شاملو ، شاعری که وزن را رها کرد و پیشرو سبک جدیدی در ادب پارسی شد ، شیر آهن کوه مردی که اشعارش را همچون درد مشترک فریاد کرد . او که یاد کرد از تمامی کسانیکه به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند . شاعری که امید داشت به اینکه روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و فرهاد مهراد بارها خواند که یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب، منو می بره از توی زندون . و در قفل در کلیدی چرخید . اما افسوس موها ، نگاه ها به عبث عطر لغات شاعر را تاریک می کنند . مردی که خاک را سبز می خواست و عشق را شایسته زیباترین زنان . زنانی که عشق شان زندگی و خشمشان مرگ است . اما دست روزگار پاشنه ی آشیل وی را رویینه تن نکرد ولی هرگز از مرگ نهراسید اگرچه ، اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 20:25 توسط نسترن عجمی |
|
|
دیروز خاک غم هایت را باد به چشمانم ریخت بوی بسم و یاس به شانه ام زد و گفت که بهار است اما خاطره غم هایت مرا به ناباوری کشاند دیروز باران را روی دستانم میهمان کردم شنیدی که فریاد زدم اشک هایت را دریافت کردم تو هم زیر باران غم هایم شانه هایت لرزید ؟ نه، تو خود غم بسیار داری چشمان من در حسرت دستانت در آیینه زندگی تنها انعکاس موهای سپید و چشمان گود رفته خیره ای را تا ابد روی دیوار زمان انکار خواهد کرد زیرا این تنها دارایی، به امید افتادن سایه ای برای نفس کشیدن در این گرمای هولناک، همیشه انتظار می کشد . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19:53 توسط نسترن عجمی |
|
|
سلام حال همه ما خوب است .ملالی نیست جزگم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری ازکنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان . سلام حال همه ما خوب است اما تو باور نکن . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19:52 توسط نسترن عجمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر و ادب روزانه |
|
RSS
|