تبليغاتX
شبه جزیره شعر
شعر و ادب

 

 

 

 تو کجا بودی آنگه که باددیوانه

 مرا به سوی ریشه  کشانید

 تو شاهد ریزش من نبودی

 آنگاه که کفش های عابران

 من و خاک را هم ریشه می کرد

 پیوند من و زمین را

 تو از بوی شبنم شنیدی

 و حال رنگین کمان عشق

 پلی زد به سوی خاطره .

 

 

                                         شعر از نسترن عجمی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:51  توسط نسترن عجمی | 

 

نان را از من بگیر اگر می خواهی

هوا را از من بگیر ، اما

خنده ات را نه .

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی که می کاری ،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می کند .

موجی ناگهانی ازنقره را

که در تو می زاید

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی ،

اما خنده ات که رها می شود

و پروازکنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید .

 

 

شعر از پابلو نرودا

ترجمه از احمد پوری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 18:14  توسط نسترن عجمی | 

از چارلی چاپلین پرسیدند :

خوشبختی چیست ؟

گفت : فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 13:20  توسط نسترن عجمی | 

بنده را نام خویشتن نبود

هر چه ما را لقب دهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند

ره به جای دگر نمی دانیم

چون دلارام می زند شمشیر

سر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار

زر فشانند و ما سر افشانیم .

 

 

              حضرت سعدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:12  توسط نسترن عجمی | 

عین بی نقطه و خمیده قامت

با صورتی به غمگینی آفتاب های پائیزی

شین پر نقطه و نشسته بر زانوی خاطرات برگزیده ام

که دیگر هق هق را نوازش نمی کند

قاف ، قهر آلودتر از عین اما با صورتی به امید روزهایی که قرار است بیاید

عین ، شین ، قاف ( ع، ش ، ق )

سه حرفی که تمام کلمات را با جادوی خود تسخیر کرده

سه حرفی که تمام حرف های من است ،

برای تو که هیچ نمی دانی از حروف گمگشته زندگیم

با این سه حرف هیچ کلمه

به جز یک کلمه نمی توان ساخت

عشق ، من ساختم

حالا تو اگر نمی سازی ، خراب هم نکن ، عشق .

 

 این متن زیبایی بود از فرزاد حسنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:30  توسط نسترن عجمی | 

در انتظار بهار

 

 هنگام داغ تابستان با تو بودم

 اما نگاهت در نگاهم نبود

 هنگام نگاه خیره درختان

 به هنگام شکنجه برگهایشان در هوای پائیزی

 زیر کفش های خشن با تو بودم

 اما نگاهت در نگاهم نبود

 هنگام رقص برف زمستانی و سرخی دستانمان با تو بودم

 اما نگاهت در نگاهم نبود

 هنگام شکوفایی و پیوند زمین و آسمان با اشک های بهاری

 تو به جای خالی من نگاه می کردی

 چرا که من داغ تابستان و رسوایی پائیز

 و خون زمستان را تا ژرفای وجودم درک کرده بودم

 و تو گفتی همیشه دیر بهار می شود

 

 

                                           نسترن عجمی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:6  توسط نسترن عجمی |