تبليغاتX
شبه جزیره شعر
شعر و ادب

در انتظار بهار

 

 هنگام داغ تابستان با تو بودم

 اما نگاهت در نگاهم نبود

 هنگام نگاه خیره درختان

 به هنگام شکنجه برگهایشان در هوای پائیزی

 زیر کفش های خشن با تو بودم

 اما نگاهت در نگاهم نبود

 هنگام رقص برف زمستانی و سرخی دستانمان با تو بودم

 اما نگاهت در نگاهم نبود

 هنگام شکوفایی و پیوند زمین و آسمان با اشک های بهاری

 تو به جای خالی من نگاه می کردی

 چرا که من داغ تابستان و رسوایی پائیز

 و خون زمستان را تا ژرفای وجودم درک کرده بودم

 و تو گفتی همیشه دیر بهار می شود

 

 

                                           

 

                           شعر از نسترن عجمی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:25  توسط نسترن عجمی | 

 

ارنستو چه گوارا ! متولد آرژانتین . اما همه وی را به چه گوارای بولیوی می شناسند . پزشکی که خوداز درد ریه رنج می برد . لباس او همیشه یک لباس نظامی سبز رنگ بود . سیگار برگ با لبانش هم صدابود . چه گوارا ، مرد جهان ، یار همیشه کاسترو ، کوبا را به جان آمریکا انداخت . شگفت ترین بعد این شخصیت جاودان این بود که بعد ازرسیدن به پیروزی ، خود را ازاین بند رها کرده و سراغ انقلابی دیگرمی رفت . چه گوارا شب و روز نمی دانست و همواره در تلاش و تکاپو مردمان سرزمین تازه ای را باخود هم آوا می کرد و آنگاه که گریه های کودکان را به خنده وا می داشت ، دیگر بار  با مردمان تازه ای  ، مرثیه می خواند تا بهاری دیگر را به دست سرد زمین بسپارد . و راز تحمل آن همه درد و رنج تنها مبارزاتی است که به ثمر می نشیند . و آزادگی و بی تعلق بودن را برای تمامی انسان ها به ارمغان می آورد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 12:49  توسط نسترن عجمی |