![]() |
![]() |
|
| شعر و ادب |
|
دور گردن ، ناف بندي دخترک، زیر کمربندی زن، زیر بند نامرئی اسارت، بردگی، ننگی عاقبت، آزادگی زیر بی بندی ... نسترن عجمي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:24 توسط نسترن عجمی |
|
|
در تير باران شب ستاره ها را به د ا ر مي آويزند و من و تو در حبسي متروك وامانده ايم .
نسترن عجمی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 21:22 توسط نسترن عجمی |
|
|
فروغ دائم مرا لبریز می کند
از پرسش هایش آخرین سیلی که آمد عروسک هایش را برد پاسخش در آستین های زمان گم شده می جویم پارچه ونخ را تا عروسکی سازم سد راه اشک هایش .
نسترن عجمی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:21 توسط نسترن عجمی |
|
|
زیر این برف زمستان زیر این تازیانه های بیداد گر باد زیر این فشار طوق بر گردن سرما آزادم نمی کند از سرخی صورتم وحشت می کنم گلوگاهم دیگر یارای فریاد ندارد من در این زمستان یخ زده پی خورشید را می گیرم کوله بارم زانوانم را خمیده می کند که گاه با زمین برخورد می کنم و من بی آخی دوباره بر پاهایم می ایستم دوباره چه کلمه ای اگر این نبود من چه باید می کردم ؟ من بلاخره در این قحطی و ستم خورشید را دوباره پیدا می کنم اگر زمستان بیداد مرا به سمت خاک کشاند تو درود مرا به خورشید برسان و بگو که هنوز از تلالو پرتوهای تو بسیاری بی نصیب مانده اند به خورشید بگو که قدری تابیدنش را گسترده کند زیرا من و رفقایم هنوز گرم نشده ایم و دریغا که من بی آنکه در این چاردیواری نمناک و یخ زده انعکاس نور روزنی کوچک را دیدار کرده باشم خاکستر شدم ولی به خورشید بگویید که هنوز هنوز هستند آدم های خاکی که باید باید خورشید را به آنان هدیه کنیم . نسترن عجمي 84/7/24 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:3 توسط نسترن عجمی |
|
|
نه ، هنوز كافي نيست واژه ها بر زمين مانده اند التماس واژه به كاغذ تمام نا شدني است باز هم بايد نوشت آخر اين همه تمرين هاي حل ناكردني به جا مانده در روزنامه هاي حوادث من هيچ وقت روي خط هاي دفتر نمي نويسم واحدهاي پاس كرده رياضيات من هر جور كه حساب مي كند 2در2 به 4 نخواهد رسيد مي دانم كه هيچ منطقي از دستان ما سخن نمي گويد چون تمام عشق ها به نيلوفر مردابي ختم مي شوند دردهاي مرا با چرتكه حساب كنيد هيچ مغازه اي به زخم هاي من ماست بسته بندي شده تعارف نمي كند امروز همه با ساعت هاي زنگ دار بلند مي شوند و ديروز بوي نان تازه پلك ها را از هم جدا مي كرد تنها كسانيكه پاهايشان در صف طويل نانوايي جا مانده عرض خواب را مي فهمند چراغ مطالعه در نيمه هاي شب باطري ها را به نام خود مي زند و نميداند كه شب ها خورشيد از اين همه تاريكي خجالت مي كشد وگرنه در غروب اين همه سرخ نمي شد گوشواره هاي طلايي صداي مرا با خواهرم اشتباه مي گيرند و دائم شباهت را بهانه مي كنند و درك نكردن هايشان را به گردن تلفن هاي ايراني مي اندازند كنجكاوي هاي ابلهانه مرا با خودم غريبه مي سازد خود را در تب و تاب ماندن جا مي گذارم
و از هر كه مي پرسم از من خبري ندارد . ۸۶/۸/۱۵ شعر از نسترن عجمي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:53 توسط نسترن عجمی |
|
|
به پای زندگی افتادم و از مرگ خواهش کردم هیچ کدام اهل مدارا نبودند به ناچار بار زندگی را به دوش مرگ نهادم . نسترن عجمی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:0 توسط نسترن عجمی |
|
|
کفش هایم کو ، چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ . مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر . شب خرداد به آرامی یک مرثیه ازروی سر ثانیه ها می گذرد و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد . بوی هجرت می آید: بالش من پر آواز پر چلچله هاست . صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد . هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت . من به اندازه یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم حوری دختر بالغ همسایه پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند چیزهایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج ( مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت . و شبی از شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟ ) باید امشب بروم . باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست ، رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند . یک نفر باز صدا زد : سهراب ! کفش هایم کو ؟ سهراب سپهری ازهشت کتاب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 11:4 توسط نسترن عجمی |
|
|
نه ! کاری به کار عشق ندارم من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر که یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند پس من با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می ذارم تا روزگار بو نبرد گفتم که کاری به کار عشق ندارم . شعر از زنده یاد قیصر امین پور از کتاب دستور زبان عشق |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:15 توسط نسترن عجمی |
|
|
و آسمان سرزمین مان دیگر بار شاهد پرواز شاعری دیگر شد . همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
قیصر امین پور هم به خاطره ها پیوست . حالا دیگر همه دفترهای شعر او را می خوانند ، چون تازه به یادشان آمده که شاعری داشته اند . چو بر گورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:46 توسط نسترن عجمی |
|
|
عشق من از باران می گریزد ومن در جستجوی او تمامی طاقی های شهر را دیدار می کنم کاش باران زودتر از نفس بیفتد . نسترن عجمی |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:53 توسط نسترن عجمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر و ادب روزانه |
|
RSS
|