![]() |
![]() |
|
| شعر و ادب |
|
*زمهرير مرداد* تو هجوم اين سياهي تو فقط پناه راهي بهاي دل به تو دادن شده اين همه تباهي مي بيني چقد صبورم توي زمهرير مرداد واسه دل كندن از بند شدم اسير فرياد سوت و كوره راه اين غم بمون و ستاره اي باش محض سكوت اين شعر بمون و ترانه اي باش مثه رنگ برگ پاييز دل اين شبگرد تنها خسته و بي همسفر باز مونده بي ياور و تن ها . نسترن عجمي |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:55 توسط نسترن عجمی |
|
|
بافتني هاي مادرم كارساز نبود گوله هايش را گربه روي خاكروبه ها لاغر كرد ربوده شد كلروفيل پشت ساقه هاي رز به انجماد منجر شد رود به حكم برف قارقاري لغزاند اشكهاي گل را و سنگي جاي پنير را از آن خود كرد . نسترن عجمي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 19:1 توسط نسترن عجمی |
|
|
بيست و يك ورق از دفترم قهر كردند ده تاي آن را كودكي دزديد تا يواشكي با آن قايق بسازد هشت تای ديگر به دنبال اناري براي سارا بودند سه تاي ديگر کاغذی شدند و قلمم را به رقص در آوردند تا هشداري باشد دارا را نمي دانم دفتري را كه پدر مرا مجاب كرد چند برگ از پائيز را زرد خواهد كرد . نسترن عجمي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:58 توسط نسترن عجمی |
|
|
نشنيده مي گيرند حرف هاي موزون ات را ساعت شني سياه دانه ها را بارها سرازير كرده ، پاي سال ها و از عمق ، تنها غرق شدن را درودي گويند سلام ات را با صداي زهر آگين تبسم هايشان جواب گويند در اين برودت خاكستر نشين شانه ها را بالا مي اندازند و هستي ات را انكار شده مي پندارند تا غوطه ور شدنت را به تماشا بنشینند .
نسترن عجمي ۱۱/۱۰/۸۶ 50 :22
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:11 توسط نسترن عجمی |
|
|
............
چرا كه او بي نيازي من است از بازارگان و از همه خلق - نيز از آنان كه شعرهاي مرا مي خوانند تنها بدين انگيزه كه مرا به كند فهمي خويش سرزنشي كنند . چنين است و من اين همه را ، هم در نخستين نظر باز دانسته ام . الف - بامداد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 20:56 توسط نسترن عجمی |
|
|
بین من و تو بازم ، فاصله خونه کرده مثل غریبه ای دور، ابرا رو شونه کرده مه فضای برفی به جون شب دمیده تار شده چشمای شب اندوه فرا رسیده سایه های شب بازم دزدیدند اون ستاره زمین سرد و یخی فریاد کشید دوباره ماه ترسون و لرزون ازم خواست یه ترانه تا بشکنه شاخ اون دیو دو سر زمانه من و تو با هم این بار ، گفتیم همون قصیده تا برسه به گوش طلوع یک سپیده نسترن عجمي |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 12:39 توسط نسترن عجمی |
|
|
باد می وزد ابرها به هم پیوند می خورند و صفحه زندگی بارانی می شود می لرزم بوی عطر تو می آید و من در دشت گل ها غرق شده ام صدای قدم هایت را می شنوم و تمامی موسیقی ها در ذهنم تداعی می شود دستم که دستت را در خود احساس می کند مملو از گرما می شود با تو که قدم می زنم حس پرواز مرا با خود می برد با تو از تمامی جوی های بی پل می پرم اما دست روزگار مرا به زمین می زند چون حقیقت رویای تو تمامی وجودم را می شکافد . نسترن عجمي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:15 توسط نسترن عجمی |
|
|
پلک بهار از نبودنت تر شد و بلبل از کلامت خنیاگر. برای برگشتنت ، زمین سبزه گرو گذاشت آسمان بر ترنم نگاهت بوسه زد شکوفه دست برف را پس زد و من در انتظارت با غوکان هم آواز می شوم . نسترن عجمی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 21:30 توسط نسترن عجمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر و ادب روزانه |
|
RSS
|